پیام هایی برای بهره بردن از دنیا و عقبی

10407540_860548107333328_17506099865489789_n

انسان طبیعتاٌ گرویده مال و مقام و منزلت یافتن در این دنیای دون میباشد ولی الله متعال بنده خودرا میخواهد که بهترین ها نصیبش باشند (بهشت و نعمت های ابدی) و اختیار هم بدست ما داده است که کدام را انتخاب میکنیم.

در این داستان جالب خیلی خوب واضح شده که خداوند برای بنده اش چی میخواهد و ما مصروف و دلباخته چی هستیم؟!!(مدیر صفحه)

احوال ما به شکل نمادین در داستان های مولانا مطرح میشوند و بیاین تا به نقد احوالمان بشینیم.
این داستان سرایی ها همه برای ماپیام دارند
پیام هایی برای بهره بردن از دنیا و عقبی

و اما داستان:

در زمانهاى قديم پادشاهى بود كه علاوه بر سلطنت دنيوى از عوالم دينى هم نصيب فراوان داشت.روزى اين پادشاه با سپاه خويش به عزم شكار سوار شده و از شهر بيرون رفت. در حالى كه براى پيدا كردن شكارى در كوه و دشت اسب مىتاخت بدام عشق گرفتار شد و شكار قويتر از خود گرديد. شاه كنيزكى در راه ديد كه سخت عاشق او شد و مرغ جانش در قفس تن طپيدن گرفت و ناچار كنيزك را در مقابل نقد فراوانى خريدارى كرد. ولى همين كه او را خريد و از خريداريش خوشحال گرديد كنيزك بيمار شد!
آن شاه مهربان و نیکو ، عاشق کنیزک که مانند نفسش بود شد ، حال انکه کنیزک خود بیمار است ، و به چیزهای دیگری نیاز دارد.

حکایت عاشق شدن پادشاه بر کنیزک
قسمت اول

بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقد حال ماست آن

نقد حال خویش را گر پی بریم
هم زدنیا هم زعقبی بر خوریم

بود شاهی در زمانی پیش ازین
ملک دنیا بودش و هم ملک دین

اتفاقا شاه شد روزی سوار
با خواص خویش از بهر شکار

بهر صیدی می شد او بر کوه و دشت
ناگهان در دام عشق او صید گشت

یک کنیزک دید شه در شاهراه
شد غلام آن کنیزک جان شاه

مرغ جانش در قفس چون می طپید
داد مال و آن کنیزک را خرید

چون خرید او را و برخوردار شد
آن کنیزک از قضا بیمار شد

بعضی وقتها يكى خر دارد پالان ندارد چون به زحمت پالان تهيه مىكند گرگ خرش را مىدرد! ديگرى كوزه دارد و آبش نيست چون آب پيدا كرد كوزهاش مىشكند!! البته باید به موضوع با دقت نگریست شاید حقیتی در پس پرده است!

شاه اطبا را جمع كرده گفت نه تنها جان كنيزك بلكه جان هر دوى ما در دست شما است. زيرا اين كنيزك جان من بلكه جان جان من است من دردمندى هستم كه درمانم فقط همين كنيزك است. هر كس اين گوهر گران بهاى مرا از بيمارى نجات داد جواهرات من مال او خواهد بود. اطبا گفتند در اين خصوص نهايت جديت را نموده هر يك مهارت خود برای معالجه او بکار خواهیم بست. زيرا هر يك از ما در استادى مسيحى هستيم و هر دردى در نزد ما دوايى دارد. اين سخنان را گفتند و بد بختانه انشاء اللَّه نگفتند و به دانش خود مغرور شدند خداى تعالى نيز خواست به آنها عجز و ناتوانى بشر را در مقابل تقدير بنماياند ، در اينجا مقصود من از نگفتن انشاء اللَّه گفتن ان شاء الله قلبی است است كه در گوينده وجود دارد نه فقط مقصود تلفظ باين كلمه است كه حركت زبان يك امر عارضى و اعتبارى است، چه بسا اشخاصى كه كلمه انشاء اللَّه بزبان نمىآورند ولى جان و دلشان با خواست خداوندى قرين است.

بارى اطبا هر چه دوا داده و معالجه كردند به مقصود نرسيدند و درد بیشتر شد. و كنيزك از اثر بيمارى چون موى لاغر شده و اشك غم از چشمان شاه روان گرديد. بلى وقتى قضا و اراده پروردگار بيايد طبيب ابله شده حتى دارو راه خود را در علاج گم مىكند.

قلبش ضعيف و خوابش كم شده چشمش سوزش پيدا كرده يك اندوه بىپايانى دل دردمند او را فرا گرفت. خلاصه شربت و دوا و اسباب معالجه فقط اثرش اين بود كه آبروى طبيبان را در پيش شاه بريزد.

حکایت عاشق شدن پادشاه بر کنیزک
قسمت دوم

آن یکی خر داشت پالانش نبود
یافت پالان گرگ خر را در ربود

کوزه بودش آب می نامد بدست
آب را چون یافت خود کوزه شکست

شه طبیبان جمع کرد از چپ و راست
گفت جان هر دو در دست شماست

جان من سهل است جان جانم اوست
دردمندم خسته ام درمانم اوست

هرکه درمان کرد مر جان مرا
برد گنج و در و مرجان مرا

جمله گفتندش که جانبازی کنیم
فهم گرد آریم و انبازی کنیم

هریکی از ما مسیح عالمی ست
هر الم را در کف ما مرحمی ست

گر خدا خواهد نگفتند از بطر
پس خدا بنمودشان عجز بشر

ترک استثنا مرادم قسوتی ست
نی همین گفتن که عارض حالتی ست

ای بسا ناورده استثنا بگفت
جان او با جان استثناست جفت

هرچه کردند از علاج و از دوا
گشت رنج افزون و حالت ناروا

آن کنیزک از مرض چون موی شد
چشم شاه از اشک و خون چون جوی شد

از قضا سرکنگبین صفرا فزود
روغن بادام خشکی می نمود

از هلیله قبض شد اطلاق زفت
آب آتش را مدد شد همچو نفت

سستی دل شد فزون و خواب کم
سوزش چشم و دل پر درد وغم

شربت و ادویه و اسباب او
از طبیبان ریخت یکسر آبرو

شاه چون عجز طبيبان را ديد پا برهنه بطرف مسجد رفت و داخل محراب گرديده گريه و زارى آغاز كرد و بقدرى گريست كه محراب از اشك چشمش تر شد اری انسان تا وقتی به مشکلی بر نخورند با خدا کاری ندارند ، و به محض بروز مشکلات به سوی خدا رو می اورند ، پس نتیجه میشود اینها در اصل مشکل نیست ، بلکه لطف خداوند است!

شاه چون از حال گريه و بىخودى بخود آمد زبان به مدح و ثناى خداوند گشوده. گفت اى كسى كه كمترين بخشش تو ملك جهان است من چه بگويم و چه بخواهم در صورتى كه تو از اعماق قلب من با خبرى. در پيشگاه الطاف بسیار تو ، حال من و اطبا و گناهى كه مرتكب شدهايم ارزش ندارد تو اسرار قلبى مرا مىدانى ولى من از آن جهت سخن مىگويم كه گفتهاى اسرار خود را بزبان بياوريد

چون نالههاى شاه از دل و جان سرچشمه گرفته بود واقعا میخواست که خداوند کمکش کند ، درياى بخشايش خداوندى بخروش آمده و آن شاه درحال گريه بعالم خواب رفت و در ميان خواب پيرى را ديد. كه به او گفت اى پادشاه مژده باد كه حاجتت بر آورده شده، مرد غريبى فردا نزد تو خواهد آمد و بدان كه او از طرف ما است. او حكيم ماهری است و گفتههاى او را باور كن چون شخص امينى است . بعضی تصور میکنند ، همینکه به خداوند رو میکنن ما فلان چیز را میخواهیم واقعا میخواهند! تو اگر میخواهی دعایت اجابت شود واقعا باید بخواهی ، بعضی وقتها خدا می بیند اگر دعایت را اجابت کند برایت مشکلی پیش خواهد امد که تو ان را نمیخواهی! تو به زبان دعا میکنی ولی چون از غیب اگاه نیستی نمیدانی که در اصل “نمیخواهی” دعایت اجابت شود چون عواقب ان را نمیدانی!

چون اين خواب را ديد فوراً از خواب بيدار شد چون فردا آفتاب از مشرق بر آمد و وقت آن رسيد كه اين وعده بمرحله عمل در آيد. شاه بر بالاى بلندى چشم به افق دوخته منتظر شخص موعود گرديد.بالاخره ان مرد نورانی امد و شاه عوض حاجب به استقبال مهمان غيبى خود شتافت.وقتى كه باين مهمان عزيز رسيد گویى گل و شكر به هم آميختهاند گویى اين دو با هم مدتها آشنا بوده و جانشان بهم پيوسته است. شاه گفت اى مهمان عزيز در واقع معشوق من تو بودهاى نه كنيزك ولى در اين عالم كارها بهم پيوسته ، زیرا ان مرد امداد الهی بود.

شه چو عاجز آن طبیبان را بدید
پابرهنه جانب مسجد دوید

رفت در مسجد سوی محراب شد
سجده گاه از اشگ شه پر آب شد

چون بخویش آمد زغرقاب فنا
خوش زبان بگشاد در مدح و ثنا

کای کمینه بخششت ملک جهان
من چه گویم چون تو می دانی نهان

حال ما و این طبیبان سربسر
پیش لطف عام تو باشد هدر

ای همیشه حاجت مارا پناه
بار دیگر ما غلط کردیم راه

لیک گفتی گرچه می دانم سرت
زود هم پیدا کنش بر ظاهرت

چون برآورد از میان جان خروش
اندر آمد بحر بخشایش بجوش

در میان گریه خوابش در ربود
دید در خواب او که پیری رو نمود

گفت ای شه مژده حاجاتت رواست
گر غریبی آیدت فردا زماست

در علاجش سحر مطلق را ببین
در مزاجش قدرت حق را ببین

خفته بود آن خواب دید آگاه شد
گشته مملوک کنیزک شاه شد

چون رسید آن وعده گاه و روز شد
آفتاب از شرق اختر سوز شد

بود اندر منظره شه منتظر
تا ببیند آنچه بنمودند سرّ

دید شخصی کاملی پر مایه ای
آفتابی در میان سایه ای

میرسید از دور مانند هلال
نیست بود و هست بر شکل خیال

نیست وش باشد خیال اندر جهان
تو جهانی بر خیالی بین روان

بر خیالی صلحشان و جنگشان
وز خیالی فخرشان و ننگشان

آن خیالاتی که دام اولیاست
عکس مهرویان بستان خداست

آن خیالی را که شه در خواب دید
در رخ مهمان همی آید پدید

نور حق ظاهر بود اندر ولی
نیک بین باشی اگر اهل دلی

آن ولیّ حق چو پیدا شد زدور
از سر و پایش همی می تافت نور

شه بجای حاجبان در پیش رفت
پیش آن مهمان غیب خویش رفت

ضِیف غیبی را چو استقبال کرد
چون شِکر گویی که پیوست او به وَرد

هر دو بحری آشنا آموخته
هر دو جان بی دوختن بردوخته

آن یکی تشنه و آن دیگر چو آب
آن یکی مخمور وآن دیگر شراب

گفت معشوقم تو بودستی نه آن
لیک کار از کار خیزد در جهان

ای مرا تو مصطفی چون عمر
از برای خدمتت بندم کمر

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: