توبه نصوح

11059486_1404020756585399_3083055533535172682012_n

مردی که سالیان سال همه را فریب داده بود نصوح نام داشت. نصوح مردى بود شبیه زنها ،صدایش نازک بود صورتش مو نداشت و اندام زنانه داشت. او مرد شهوتران بود و با سواستفاده از وضع ظاهرش در حمام زنانه کار مى کرد. هیچ کسى از وضع نصوح خبر نداشت، او از این راه هم امرارمعاش می کرد و هم ارضای شهوت.

نصوح چندین بار به حکم وجدان از کارش توبه کرده بود اما هر بار توبه اش را می شکست.

او دلاک و کیسه کش حمام زنانه بود. آوازه تمیزکارى و زرنگى او به گوش همه رسیده و زنان و دختران و رجال دولت و اعیان و اشراف دوست داشتند که وى آنها را دلاکى کند.

آوازه ی صفاکاری نصوح تا کاخ شاهی آن شهر رسیده بود و روزى در کاخ شاه صحبت از او به میان آمد. دختر شاه به حمام رفت و مشغول استحمام شد. از قضا گوهر گرانبهاى دختر پادشاه در آن حمام مفقود گشت.

از این حادثه دختر پادشاه در غضب شد و دستور داد که همه کارگران را تفتیش کنند تا شاید آن گوهر ارزنده پیدا شود.

کارگران را یکى بعد از دیگرى مورد جستجو قراردادند تا اینکه نوبت به نصوح رسید، او از ترس رسوایى، حاضر نـشد که وى را تفتیش ‍ کنند، لذا به هر طرفى که مى رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار مى کرد و این عمل او سوء ظن دزدى را در مورد او تقویت مى کرد و لذا مأمورین براى دستگیرى او بیشتر سعى مى کردند.

نصوح هم تنها راه نجات را در این دید که خود را در میان خزینه حمام پنهان کند، ناچار به داخل خزینه رفته و همین که دید مأمورین براى گرفتن او به خزینه آمدند و دیگر کارش از کار گذشته و الان است که رسوا شود به خداى تعالى متوجه شد و از روى اخلاص توبه کرد در حالی که بدنش مثل بید می‌لرزید با تمام وجود و با دلی شکسته گفت: “خداوندا گرچه بارها توبه‌ام بشکستم، اما تو را به مقام ستاری ات این بار نیز فعل قبیحم بپوشان تا زین پس گرد هیچ گناهی نگردم”. نصوح این بار از ته دل توبه واقعی نمود. ناگهان از بیرون حمام آوازى بلند شد که دست از این بیچاره بردارید که گوهر پیدا شد.

محافظین از او دست برداشتند و نصوح خسته و نالان شکر خدا به جا آورده و از خدمت دختر شاه مرخص ‍ شد و به خانه خود رفت.

او عنایت پرودگار را مشاهده کرد. این بود که بر توبه اش ثابت قدم ماند و فوراً از آن کار کناره گرفت.

چند روزی از غیبت او در حمام سپری نشده بود که دختر شاه او را به کار در حمام زنانه دعوت کرد، ولی نصوح جواب داد که دستم علیل شده و قادر به دلاکی و مشت و مالی نیستم و دیگر هم نرفت. هر مقدار مالى که از راه گناه کسب کرده بود در راه خدا به فقرا داد و چون زنان شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمى توانست در آن شهر بماند و از طرفى نمى توانست راز خودش را به کسى اظهار کند، ناچار از شهر خارج و در کوهى که در چند فرسنگی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

نصوح شبی در خواب دید که کسی به او می گوید:”ای نصوح! تو چگونه توبه کرده اى و حال آنکه گوشت و پوست تو از فعل حرام روئیده شده است؟ تو باید چنان توبه کنى که گوشتهاى حرام از بدنت بریزد.”

همین که نصوح از خواب بیدار شد با خودش قرار گذاشت که سنگ هاى سنگین حمل کند تا گوشت هاى حرام تنش را آب کند. نصوح این برنامه را مرتب عمل مى کرد تا در یکى از روزها همانطورى که مشغول به کار بود، چشمش به میشى افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت که این میش از کجا آمده و از کیست؟ عاقبت با خود اندیشید که این میش قطعاً از شبانى فرار کرده و به اینجا آمده است، بایستى من از آن نگهدارى کنم تا صاحبش پیدا شود . لذا آن میش را گرفت و نگهدارى نمود.

آن میش زاد ولد کرد و نصوح از شیر آن بهره مند مى شد تا سرانجام کاروانى که راه را گم کرده بود و مردمش از تشنگى نزدیک به هلاکت بودند عبورشان به آنجا افتاد، همین که نصوح را دیدند از او آب خواستند و او به جاى آب به آنها شیر مى داد که همگى سیر شده و راه شهر را از او پرسیدند. وى راهى نزدیک را به آنها نشان داده و آنها موقع حرکت هر کدام به نصوح احسانى کردند و او در آنجا قلعه اى بنا کرده و چاه آبى حفر نمود و کم کم در آنجا منازلى ساخته و شهرکى بنا نمود و مردم از هر جا به آنجا آمده و در آن محل سکونت اختیار کردند، همگى به چشم بزرگى به او مى نگریستند.

رفته رفته، آوازه خوبى و حسن تدبیر نصوح به گوش پادشاه آن عصر رسید که پدر همان دختر بود که جواهرش در حمام زنانه مفقود شده بود و باعث توبه نصوح شده بود. شاه از شنیدن این خبر مشتاق دیدار او شده، دستور داد تا وى را از طرف او به دربار دعوت کنند.

همین که دعوت شاه به نصوح رسید، نپذیرفت و گفت: “من کارى و نیازى به دربار شاه ندارم” و از رفتن نزد سلطان عذر خواست.

مامورین چون این سخن را به شاه رساندند شاه بسیار تعجب کرد و اظهار داشت حال که او نزد ما نمی آید ما مى رویم او را ببینیم.

شاه همراه با درباریانش به سوى نصوح حرکت کرد، همین که به آن محل رسید به عزرائیل امر شد که جان پادشاه را بگیرد، پس پادشاه در آنجا سکته کرد و نصوح چون خبردار شد که شاه براى ملاقات و دیدار او آمده بود، در مراسم تشییع او شرکت و آنجا ماند تا او را به خاک سپردند و چون پادشاه پسرى نداشت، ارکان دولت مصلحت دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند.

نصوح چون به پادشاهى رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترش داد و بعد با همان دختر پادشاه که ذکرش رفت، ازدواج کرد و چون شب زفاف و عروسى رسید، در بارگاهش ‍ نشسته بود که ناگهان شخصى بر او وارد شد و گفت “چند سال قبل، میش من گم شده بود و اکنون آن را نزد تو یافته ام، مالم را به من برگردان.” نصوح گفت : درست است و دستور داد تا میش را به او بدهند.

آن شخص گفت که چون میش مرا نگهبانى کرده اى هرچه از منافع آن استفاده کرده اى، بر تو حلال ولى باید آنچه مانده با من نصف کنى.

نصوح گفت: درست است و دستور داد تا تمام اموال منقول و غیر منقول را با او نصف کنند.

آن شخص گفت: بدان اى نصوح، نه من شبانم و نه آن میش است بلکه ما دو فرشته براى آزمایش تو آمده ایم. تمام این ملک و نعمت اجر توبه راستین و صادقانه ات بود که بر تو حلال و گوارا باد، و از نظر غایب شدند.

______
هر کی از اعمال خود از تولد تا این حال که دارد به در گاه الله متعال بیفتد و توبه صادقانه کند الله (ج) دنیا و آخرتش را پُر از منفعت و حاصل میگرداند .
پس توبه راستین کنید که خداوند برتری عصر را نصیب تان کند و بهشت آخرت را.

“توبه نصوح” آن است که واجد چهار شرط باشد:
۱ـ پشیمانى قلبى
۲ـ استغفار زبانى۳
ـ ترک گناه،
۴ـ تصمیم بر ترک در آینده. حق نگهدارتان

.

(با دوستان خود شريك سازيد)

مولوی در جلد پنجم خود این داستان را چنین شرح داده است؛

بود مردی پیش ازین نامش نصوح
بد ز دلاکی زن او را فتوح
بود روی او چو رخسار زنان
مردی خود را همی‌کرد او نهان
او به حمام زنان دلاک بود
در دغا و حیله بس چالاک بود
سالها می‌کرد دلاکی و کس
بو نبرد از حال و سر آن هوس
زانک آواز و رخش زن‌وار بود
لیک شهوت کامل و بیدار بود
چادر و سربند پوشیده و نقاب
مرد شهوانی و در غرهٔ شباب
دختران خسروان را زین طریق
خوش همی‌مالید و می‌شست آن عشیق
توبه‌ها می‌کرد و پا در می‌کشید
نفس کافر توبه‌اش را می‌درید
رفت پیش عارفی آن زشت‌کار
گفت ما را در دعایی یاد دار
سر او دانست آن آزادمرد
لیک چون حلم خدا پیدا نکرد
بر لبش قفلست و در دل رازها
لب خموش و دل پر از آوازها
عارفان که جام حق نوشیده‌اند
رازها دانسته و پوشیده‌اند
هر کرا اسرار کار آموختند
مهر کردند و دهانش دوختند
سست خندید و بگفت ای بدنهاد
زانک دانی ایزدت توبه دهاد
«یافته شدن گوهر و حلالی خواستن حاجبکان و کنیزکان شاه‌زاده از نصوح»
بعد از آن خوفی هلاک جان بُـده
مـژده‌ها آمـد کـه ایــنک گُـم شده
بانگ آمد ناگهان کـه رفـت بـیم
یافـت شد گُم گـشته آن دُرّ یـتیم
یافت شد واندر فرح در بافتیم
مـژدگانی ده که گـوهر یافتیم
از غریو و نعره و دستک زدن
پـر شده حـمّـام قـد زالَ الحَـزَن
آن نصوح رفته باز آمد بـخـویش
دید چـشمش تابش صد روز بیش
می حلالی خواست از وی هر کسی
بــوسـه مـی‌دادنـد بـر دسـتش بـسـی
بـد گـمان بُـردیم و کـن ما را حـلال
گـوشت تو خـوردیم اندر قیل و قال
زانک ظـنّ جـمله بر وی بیش بود
زانک در قـربت ز جمله پیش بود
خـاص دلّاکـش بُــد و مَـحْـرم نصوح
بلک همچون دو تنی یک گشته روح
گوهر اَر بُـردست او بردست و بَس
زو مـلازم‌تـر بـخـاتـون نیست کـس
اوّل او را خواست جستن در نبرد
بهر حـرمت داشـتش تأخـیـر کـرد
تـا بـود کــان را بــیندازد بـجـا
اندرین مُهلت رهاند خویش را
این حـلالیها ازو می‌خواسـتند
وز برای عـذر برمی‌خاسـتند
گـفـت بُـد فـضل خـدای دادگـر
ورنه زآنچم گفته شد هستم بتر
چه حلالی خواست می‌باید ز من
کـه مـنـم مُـجــرم‌تــرِ اهـل زمـن
آنـچ گــــفـتـنـدم ز بَـد از صـد یکـیـست
بر من این کشفست ار کس را شکیست
کس چه می‌داند ز من جز اندکی
از هزاران جُـرم و بَـد فعلم یکی
من همی دانم و آن سـتّار من
جُـرمها و زشـتی کـردار من
اوّل ابــلیسـی مـرا اسـتاد بـود
بعد از آن ابلیس پیشم باد بـود
حـق بـدید آن جـمله را نـادیده کـرد
تـا نـگـردم در فـضیحـت روی‌زرد
باز رحـمـت پـوستین دوزیم کرد
توبهٔ شیرین چو جان روزیم کرد
هر چه کردم جمله ناکرده گرفت
طــاعـت نـاکـــرده آورده گـرفت
همچـو سـرو و سـوسنم آزاد کـرد
همچـو بخـت و دولـتم دلشاد کـرد
نام من در نامهٔ پـاکـان نـوشت
دوزخی بودم بـبخشیدم بـهشت
آه کـردم چـون رسـن شـد آه مـن
گـشت آویزان رسـن در چاه مـن
آن رسـن بــگـرفتم و بـیرون شـدم
شاد و زفت و فربه و گـلگون شدم
در بُـن چـاهی همی‌بودم زبون
در همه عالم نمی‌گـنجم کـنون
آفــرینها بــر تـو بـادا ای خـدا
ناگهان کردی مرا از غم جـدا
گر سر هر موی من یابد زبان
شُکـرهـای تـو نـیایـد در بـیان
می‌زنم نعره درین روضه و عیون
خـلق را یـا لَـیـتَ قـومی یَـعلَـمُـون
«باز خواندن شه‌زاده نصوح را از بهر دلّاکی بعد از استحکام توبه و قبول توبه و بهانه کردن او و دفع گفتن»
بعد از آن آمد کسی کز مرحـمت
دخـتر سـلـطان مـا مـی‌خـوانـدت
دخـتر شـاهـت هــمی‌خـوانـد بـیا
تا سرش شویی کـنون ای پارسا
جز تو دلّاکی نمی‌خواهد دلش
کـه بـمالـد یا بـشویـد بـا گـلش
گفت رو رو دست من بی‌کار شد
ویـن نـصوح تو کـنون بیمـار شد
رو کسی دیگر بجو اِشتاب و تـفت
کـه مـرا واللّـه دست از کار رفـت
با دل خود گفت کز حـد رفـت جُـرم
از دل من کی رود آن ترس و گُرم
من بـمُردم یـک ره و باز آمـدم
من چشـیدم تلخی مرگ و عـدم
تـوبه‌ای کـردم حـقیقت بـا خـدا
نشکنم تا جان شدن از تن جـدا
بـعد آن مـحنت کـرا بـار دگـر
پا رود سوی خطر اِلّا که خـر

مولانا جلال الدین محمد بلخی

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: