“قصۀ آن کَس کِی درِ یاری بکوفت، از درون گفت: کیست آن؟

10603565_774745485913591_6692609673218173516_n

“قصۀ آن کَس کِی درِ یاری بکوفت، از درون گفت: کیست آن؟ گفت: منم، گفت: چون تو تویی، در نمی‌گشایم. هیچ کس را از یاران نمی‌شناسم کِی او من باشد، برو”

مولوی این داستان را ضمن داستان دیگری می‌آورد که این داستان “رفتنِ گرگ و روباه در خدمت شیر به شکار” هست؛
شیر و گرگ و روبَهی بهرِ شکار
رفته بودند از طلب در کوهسار
تا به پشتِ همدگر بر صیدها
سخت بر بندند، بند و قیدها
هر سه با هم اندر آن صحرایِ ژَرف
صیدها گیرند، بسیار و شِگَرف
گر چه ز ایشان شیرِ نر را ننگ بود
لیک کرد اِکرام و همراهی نمود

داستان از این قرار است که روزی شیر و گرگ و روباهی، سه‌تایی با هم به شکار رفتند و یک گاو وحشی، یک بز کوهی و یک خرگوش شکار کردند. سپس شیر رو به گرگ کرد و دستور داد حیواناتی را که شکار کرده‌ایم تقسیم کن که به هرکس چه چیزی برسد.
گفت شیر: ای گرگ این را بخش کن
مَعْدِلت را نو کن ای گرگِ کُهُن
نایبِ من باش در قسمتْ‌گری
تا پدید آید که تو چه گوهری؟
گرگ هم رو به شیر کرد و گفت: گاو وحشی را باید به حضرت عالی تقدیم کرد، چون از همه بزرگتر هستی، این بز که میانه هست برای من باشد و خرگوش هم برای روباه باشد.
شیر گفت: ای گرگ چون گفتی؟ بگو
چون که من باشم، تو گویی ما و تو؟!
گرگ، خود چه سگ بُوَد کو خویش دید
پیشِ چون من، شیرِ بی مثل و نَدید؟
شیر هم رو کرد به گرگ و گفت: ای گرگ! با وجود من، در حالی که من در پیش تو هستم، تو چطور از خودت دَم می‌زنی و جرات می‌کنی اسم خودت را ببری که چنین تقسیم بندی‌ای می‌کنی؟!
گفت: پیش آ، ای خری کو خود ندید
پیشش آمد، پنجه زد او را درید
پس از آن، شیر به گرگ رو کرد و گفت: بیا جلو! گرگ جلو آمد و شیر هم او را با پنجه‌هایش درید و کُشت.
چون نبودی فانی اندر پیشِ من
فضل آمد مَر تو را گردن زدن
مولوی در این داستان، شیر را سمبل “حقیقت” گرفته است و می‌گوید وقتی که در مواجهه با حقیقت، فرد بخواهد از خودش دَم بزند، یعنی به خود “اِشعار” داشته باشد، آن وقت است که حقیقت بر سرِ او بلایی می‌آورد. و البته این بلا را نباید به صورت ظاهری تعریف کرد، چرا که معنای بسیار زیبایی دارد.
گرگ را بر کَنْد سَر، آن سرفراز
تا نمانَد دو سَری و امتیاز
بعد از آن، رو شیر با روباه کرد
گفت: بخشش کُن برای چاشت خورد (خَرد)
بعد از آن شیر رو به روباه کرد و گفت: حالا تو بیا و تقسیم‌بندی کن. روباه هم سجده‌ای کرد و گفت: این گاو برای صبحانۀ شما باشد، بز هم برای ناهار جنابعالی و آن خرگوش هم برای شام شما باشد که سبک باشد و ناراحت هم نشوید. شیر از این تقسیم‌بندی روباه خوشش آمد و گفت:
گفت: ای روبَه تو عدل افروختی
این چنین قسمت ز کی آموختی؟
این چنین تقسیم‌بندی را از چه کسی آموختی؟ آفرین! خوشم آمد.
از کجا آموختی این، ای بزرگ؟
گفت: ای شاهِ جهان! از حالِ گرگ
روباه گفت: من این را از حال گرگ یافتم و اینگونه تقسیم‌بندی کردم. در اینجا مولوی به هدف می‌زند و داستان را اینگونه ختم می‌کند؛
گفت چون در عشقِ ما گشتی گِرو
هر سه را برگیر و بِسْتان و برو
خلاصه وقتی روباه چنین تقسیم‌بندی‌ای می‌کند، که در حقیقت خودش را در میان نمی‌بیند و فقط شیر را می‌بیند و همه چیز را برای شیر می‌خواهد، شیر هم همه را به روباه می‌دهد. و به روباه می‌گوید چون تو اصلاً خودت را در میان ندیدی و نبودی، و همه، من را دیدی، تو عینِ من شدی. من و تو اینجا یکی هستیم و دیگر دو تا نیستیم، بنابراین همۀ شکارها را برای خودت بردار و برو.
روبَها، چون جملگی ما را شدی چونْت آزاریم؟ چون تو ما شدی
ما تو را و جمله اِشکاران (شکارها) تو را
پای بر گردونِ هفتم نِهْ، بَرآ
چون گرفتی عبرت از گرگِ دَنی (پست، فرومایه)
پس تو روبَه نیستی، شیرِ منی

Leave a Reply

Fill in your details below or click an icon to log in:

WordPress.com Logo

You are commenting using your WordPress.com account. Log Out / Change )

Twitter picture

You are commenting using your Twitter account. Log Out / Change )

Facebook photo

You are commenting using your Facebook account. Log Out / Change )

Google+ photo

You are commenting using your Google+ account. Log Out / Change )

Connecting to %s

%d bloggers like this: